به شهر شب زدگان گرچه سرشناسم من
ولـي ز آينــــــه صبـــــح انعكـاسـم من
فريب خورده عشقم جفا خريده به جــان
بـراي واژه درمـانـــدگي جنــاســـم من
خـزان اگرچـه مرا هم شبيـه خود كـرده
رفيـق ياسـم و از داس مي هراســم من
به جـمع مـردم بالاي شهـر راهـم نيست
چـرا كـه در نظـر خلـق بـي كلاسـم من
ز كـاخ و مسجـد و بـازار گشته ام بيـزار
نقيـض تيـغه و تسبـيح و اسـكناسـم من
بـراي مــدح ستـمكـار وا نـشـد دَهَنَــم
به ايـن دليـل چنين واژگون اساسـم من
تو اي رفيـق ! به ياد آر اگر خطا كـردم
بهار زنـدگي ام رفتــه ، كـم حواسـم من
دمـي كـه سيـلي دستـي مـرا كنـد بيـدار
اگـر نبـوسـم از آن دسـت ناسپاسـم من