عصيان ...!؟!
به قاب آينه خشكيده بود آن شب شوم
نگاه خوني من بر سرنگ افيوني
عروس وسوسه دلشوره عجيبي داشت
درون حجله مرگ آفرين طاعوني
اتاق خسته در آغوش خواب مي لوليد
زمين مرده سفر كرده بود تا كابوس
وگاه از سر كوچه به گوش مي آمد
صداي غرغر يك پير كور بي فانوس
دو چشم آن زن گريه فروش يادم بود
جلوي كافه ز ايمان من كمك مي خواست
درون كافه زن ديگري ز نامزدش
براي جوجه كبابش كمي نمك مي خواست
خداي من ! كه نشستي در آسمان نهم
بيا زمين و ببين آنچه را كه مي بينم
كشيش ها همه غارتگران ايمانند
به غير نام تو چيزي نمانده از دينم
بهشت را كه به ما وعده مي دهند كجاست؟
خداي من ! تو بگو... آخر اين جهنم چيست؟
اگر جهنم تو آتش است و رنج و عذاب
عذاب ديدن اين صحنه ها جهنم نيست!؟!
تو اي نبودن رويايي و خيال انگيز
براي بودن با تو ز شوق مي لرزم
بيا و دفتر عمر مرا ببند و برو
دگر به اين دم و اين بازدم نمي ارزم
شعر از : محسن باكفي اردبيلي