گاو !!!
بـرف مـي بـارد و سـرمايِ شـديـدي دارد
ابـر در دامـنِ خـود سـفـره عيـدي دارد
صبـحِ فـردا همه مدرسه ها تعطيل است
خـواهـرم بـرف بـرايِ تـو نـويـدي دارد
بادهـا ! از طـرفِ مـزرعـه اش كـم بـوزيـد
آخـر ايـن زارعِ بـيـچـاره امـيـدي دارد
اسـب حيـوانِ نجيبي است همه مي دانند
گـاو هـم جـايِ خـودش كـارِ مفيـدي دارد
هـركـه دربـاره خـود خـوب سخـن مـي گويد
دورِ آن شـخـص مــرو فـكـرِ پـليـدي دارد
"محسـنا" گنجِ سخن را مَده دستِ هركس
گـوهـرِ دسـتِ تـو هـم اهـلِ خريدي دارد
گريه مي كند !؟!
لالـه بـه داغــداريِ مـن گريه مي كند
بلبـل بـه بـيـقـراريِ من گريه مي كند
من مستِ چشمِ يـارم و از دوريش خمار
مستـي بـه اين خماريِ من گريه مي كند
امـروز آنـكه مـرگ تعارف كند به من
فـردا بـه سـوگـواريِ من گريه مي كند
بـالايِ دار قسـمـتِ قانـونـي مـن است
قانـون بـه سـربـداريِ من گريه مي كند
بـا صـد قـلم به ظاهر خود رنگ مي زنم
مسـكين بـه نو نواريِ من گريه مي كند
پـايـيز بـر بـهارِ دلـم مي وزد ، خزان
بـر چـهـره بـهـاريِ من گريه مي كند
از بـس دروغ گـفته و تـزوير مي كنم
شيـطان بـه نـابكاريِ من گريه مي كند
گـاهي گـلِ كـلام چـه پُر خار مي شود
گل در چمن به خواريِ من گريه مي كند
شاخـه هاي ضعيف و بيكس را
مي كُـشد شـعله هاي قـانوني
در حـفاظـند از گـزنـدِ تـبـر
جـنگل الـدّولـه هـاي قانـوني
... رفتي !؟!
چـون مـاه بـر اين ميكده تابيدي و رفتي
مِي خوردي و چرخيدي و رقصيدي و رفتي
آنـشب چـه شبـي بود كه در عالمِ مستي
تـا صبـح سخـن گفتـه نخوابيدي و رفتي
هـر سـلسله مـويِ تـو صـد دام ِ بلا بود
ايـن قلـب بر آن سلسله پيچيدي و رفتي
گفتـم : مـرو متن طاقـت دوريـت ندارم
آهستـه نـظر كـردي و خنديدي و رفتي
بـا بـغض صـدايت زدم از آن ورِ جـادّه
افسوس و صد افسوس كه نشنيدي و رفتي
اي آهـويِ خـوش پـيـكره بـاغِ خـيالم
عـمري تـو در اين باغ خراميدي و رفتي
از خـونِ دلِ زخـمـيِ مـن لالـه دَمـيـده
يـك لاله زِ گـلدانِ دلـم چـيدي و رفتي
مـن مـانـده ام و خـاطره آنـشـبِ با تو
چـون مـاه بـر اين ميكده تابيدي و رفتي
چه كسي مي داند ؟؟؟
شـبِ دوري چـه كشيدم چه كسي مي داند
بـه تـو امّـا نـرسـيدم چه كسي مي داند
كـرم وارانـه بـه گـنـدابِ مـحن لـولـيدم
دورِ خـود پيله تنيدم چه كسي مي داند
بـارها جـار زدم دردِ دلـم ، بـر سرِ كوه
و صـدايـي نـشنيـدم چه كسي مي داند
دردِ يـك نسلِ خزان ديده كشيدم بر دوش
زيـرِ ايـن بـار خميدم چه كسي مي داند
دادم از كـف همـه عمـرِ جـوانـي يـكجا
زخم هايي كه خريدم چه كسي مي داند
بالـهايم همـه در آتـشِ بـي تابي سوخت
از دلِ شـعله پـريـدم چه كسي مي داند
همدمِ راه شـود همـسفـري يـافت نـشد
مردِ ايـن راه نـديـدم چه كسي مي داند
دل بـه دريـا زدم هرچند كه ديرم شده بود
همـه جـادّه دويـدم چه كسي مي داند
يـك نـفـر مـنتظرم بـود كـمـي آنـسوتر
رفـتم امّـا نـرسـيـدم چه كسي مي داند
تحفه درويش
تمـامِ جـامِ وجـودم ز درد لبـريـز است
بهـار بي گلِ رويـت شبيـه پاييـز است
كويـرِ روحِ مـرا هـم كمـي محل بگذار
تويـي كـه ديده دريائي ات دل انگيز است
تـــو اي سپيـدتـرين ابـرِآسمانِ خيـال
ببـار ... بارشِ تـو آرزويِ جاليـز است
بيـا كـه سلطنت شب ، بريده طاقتِ صبح
زمان تَنيده به يـاس و زميـن بلاخيز است
بـه كنـجِ غربتِ خـود سالهاست بيمارم
صدايِ پايِ تو بر اين مريض، تجويز است
نشانِ هجرِ تو داغي است مانده رويِ دلم
چو ماهتاب كه از سينه شب ، آويز است
به يادِ رويِ تـو بـزمي نـموده ام بـرپـا
و هديه اي به تو دارم چه جاي پرهيز است
تمامِ عمرِ جوانيّ و يـك سبـد گلِ ياس
بگير ... تحفه درويش گرچـه ناچيز است
ليسانس عشق ... !!!
يـــك روز عصـــر گـوشــه آرامِ پــاركِ شـهـر
يـــك فـالـگـيـر داد بــه مـن بـرگ شـانـسِ عشق
مــن يـافـتـم تــرا و شـدم صــد دل عـاشـقـت
رفتـي سـفـر چــه زود ولـي بــا آژانـسِ عشق
در سيــنـمـايِ خـاطــره هـايـت نـگــــــاه كــن
دنـبـــال قـصّـه را تــو بـبـيـن از سِــكانـــسِ عشق
امــشـب بـــه يــاد روي تــو تـنـها نـشـسـتـه ام
عــنــوان ايـــن نـشـسـت بــود كـنـفـرانـسِ عشق
اوّل اگــر چــه شــانــس بــه مـن رو نـمـوده بـود
وارونه كــــــرد قــصـّـه مــا را بــالانـــسِ عشق
در خــواب ديــده ام كـــه مــرا مـي كــشــي بـه هـجر
تــا گــور مـــي بَـرَد تَـنِ مـن آمـبـولانـس عشق
پـايــانِ قـصّـه چــشـمِ مـَـرا خــيـس مـــي كـنـد
مالِ مـني ، بيـا ، مشو made in france عشق
بـي بـهـره ام زِ علم ولـيـكـن مـــرا چـه غـم ؟
چـــون از كـلاسِ چـشـمِ تـو دارم لـيسانس عشق
به شهر شب زدگان گرچه سرشناسم من
ولـي ز آينــــــه صبـــــح انعكـاسـم من
فريب خورده عشقم جفا خريده به جــان
بـراي واژه درمـانـــدگي جنــاســـم من
خـزان اگرچـه مرا هم شبيـه خود كـرده
رفيـق ياسـم و از داس مي هراســم من
به جـمع مـردم بالاي شهـر راهـم نيست
چـرا كـه در نظـر خلـق بـي كلاسـم من
ز كـاخ و مسجـد و بـازار گشته ام بيـزار
نقيـض تيـغه و تسبـيح و اسـكناسـم من
بـراي مــدح ستـمكـار وا نـشـد دَهَنَــم
به ايـن دليـل چنين واژگون اساسـم من
تو اي رفيـق ! به ياد آر اگر خطا كـردم
بهار زنـدگي ام رفتــه ، كـم حواسـم من
دمـي كـه سيـلي دستـي مـرا كنـد بيـدار
اگـر نبـوسـم از آن دسـت ناسپاسـم من
غزلي در حمايت از دكتر هاشم آقا جري استاد دانشگاه و جانباز جنگ تحميلي كه به جرم دگر انديشي به حكم اعدام محكوم شده است...
چه به قول بودا :
در سرزمين غدير ها ، خود جزيره بودن گناهي نا بخشودني است.
اميد آن داريم تا خفاشاني كه در صدد آفتاب ربايي هستند اين چند خط را به عنوان مانيفست دگر انديشي صادقانه از ما بپزيرند.
كه:
اگر در خانه كس است ، يك حرف بس است .
مال من...!!!
مهر نگار با تو و آزار مال من
صد برج مسكن تو و ديوار مال من
اين باغچه ز خون دلم آب خورده بود
گلها به روي دست تو و خار مال من
فتواي جنگ دادي و آغاز رزم شد
پيروزي اش براي تو ، پيكار مال من
همرزم جبهه در عجبم از گذشت عمر
سردار نام توست ، سرِ دار مال من !!!!!
سخني با دلم...
روزگار از دل من كام گرفت
سيل از اشك من الهام گرفت
گره زندگي ام باز نشد
فصل خوشبختي ام آغاز نشد
كس ز جام غم من نوش نكرد
درد دل هاي مرا گوش نكرد
دفتر عمر مرا سوزاندند
حرفهايم همه در دل ماندند
عشق گفتند هوس ها شان را
خانه خواندند قفس ها شان را
خانه بخت من آباد نگشت
روح زنداني ام آزاد نگشت
عمر پر حسرت من سرد گذشت
خالي از شادي و پر درد گذشت
سادگي معضل و سربارم شد
عشق هم باعث آزارم شد
هيچكس طعم وفا را نچشيد
بر سرم دست نوازش نكشيد